ماهان فرشته مهربانیماهان فرشته مهربانی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

ماه آسمان عشقمون ماهان جون

اولین حمام

1393/02/15 امروز سومین روز تولد آقا ماهان و قرار که مامان جون سعیده آقا ماهان رو حمام بدن . دایی شهاب از اولین حمام پسرم فیلم گرفتن و یادشون نبود ی عکس هم واسه رضای خدا بندازن. این عکس مال دومین حمام شماست یعنی 7 روزگی. اینم گل پسرمون بعد از اولین حمام   رسم جالب خانواده مامان جون سعیده : خانواده مامان جون رسم دارن در روزهای 3-7-10 و 40 روزگی یکی از اقوام که معمولا خاله ها و زن دایی ها با اعلام وقت واسه زائو ی غذای خاص ( خورش مرغ شکم پر با چلو ) درست می کنن و به خانه زائو می فرستن. اطرافیان زائو هم که تو خونه هستن ( وظیفه بر عهده مامان جون سعیده بود ) ی ملحفه به روی سر زائو می اندازن و غذا ها رو با ...
25 ارديبهشت 1393

خونه بابا جون زمان

1393/02/13 امروز شنبه اول هفته است بعد از ویزیت مامانی و آقا ماهان توسط پزشکاشون ساعت 12 مرخص شدیم مامان جون پری گفت چون خونه شما کوچیکه و نمی شه همه اونجا باشیم بهتره که شما بیاین اونجا تا من به پخت و پز و مهمانداری برسم و مامان جون سعیده به مامانی و آقا ماهان کوچولو ماهم بخاطر همه زحماتی که مامان جون قبل از زایمانم کشیده بود قبول کردیم و 5 نفری ( مامانی و بابایی و آقا ماهان به اتفاق دو تا مامان جون ها ) به خونه بابا جون رفتیم . حال مامانی خیلی بد بود . از ی طرف بعد از قطع سرم دچار سردرد شدید شده بودم و از طرفی جای عملم بقدری درد می کرد که نمی تونستم آروم باشم و بی تابی نکنم بابایی هم رفت ی ویلچر اورد و تا در ماشین منو برد . شما...
24 ارديبهشت 1393

اولین روز تولد در بیمارستان

1393/02/12 امروز جمعه است و چند ساعتی بیشتر از تولد گل پسرم بیشتر نمی گذره. بعد از اولین شیر خوردن آقا ماهان ( فیلمشو واست گرفتیم )حدودای ساعت 4 صبح بود که خاله ها رفتن خونه و مامان جون پری پیشمون موند آخه هنوز از آمدن مامان جون سعیده خبری نبود. ساعت 4:30 بود که خاله حدیث آجی طناز رو خوابوند و آمد، به اصرار مامان جون پری رو فرستاد خونه که استراحت کنه و تا ساعت 10:30 که مامان جون سعیده ( از شهرستان ) شرف یاب شدن از من و آقا ماهان گلم مراقبت کرد. با دیدن مامان جون بغضم ترکید و با وجود درد زیادی که داشتم های های گریه رو گذاشتم. ( الهی هیچ زنی بدون حضور مادرش زایمان نکنه و خدا سایه همه مامان بزرگ ها رو برای مامان ها نگه داره...
23 ارديبهشت 1393

لحظه های انتظار

1393/02/06 امروز دهمین روزیه که خونه بابا جون زمان هستیم حسابی بهشون زحمت دادم و اونها هم با محبتهاشون منو شرمنده خودشون کردن. مامان جون پری که اتاق خواب خودشو در اختیار منو بابا گذاشته و خودش توی اتاق مهمان می خوابه آخه نه اینکه من مادر اژدهام خیلی گرمایی شدم و کولر اتاق مامان جون سردتر.         مامان جون سعیده هم خیلی ناراحته تا الان نتونسته بیاد پیشم آخه اول بابا جون حسن آنفلوآنزا سختی گرفت و بعدشم به مامانی سرایت کرد و حالا نگرانه که اگه با این حالش بیاد پیشم منم سرما بخورم ولی خاله حدیث و خاله الهام مرتب بهم سر میزنن. امروز نوبت دکتر داشتم که هم از سلامتی شما مطمئن...
6 ارديبهشت 1393

مادرانه

عاقبت در یک شب از شبهای دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شورانگیز مادر می نهد آن زمان طفل قشنگم بی خیال در میان بسترش خوابیده است بوی او چون عطر پاک یاس ها در مشام جان من پیچیده است آن زمان دیگر وجودم مو به مو بسته با هستی طفلم می شود آن زمان در هر رگ من جای خون مهر او در تار و پودم می شود می فشارم پیکرش را در برم گویمش چشمان خود را باز کن همچو عشق پاک من جاوید باش در کنارم زندگی آغاز کن میگشاید نور چش...
29 فروردين 1393

خطر زایمان زودرس

1393/01/27 امروز صبح اول وقت جلسه داشتیم خانم فکری همکارم خیلی ناراحت بود و حتی تو جلسه گریه کرد منم  از گریه همکارم ناراحت شده بودم که ی دفعه شما قلمبه شدی تو شکمم هرچی خاله نسیم و خانم فکری شما رو از روی شکمم نوازش کردن بازم لجبازی کردی و حتی تا آخر تایم ریلکس نشدی. منم قبل از رسیدن به خونه به راننده گفتم منو جلو مطب دکترم پیاده کنه . { البته چون 4 شنبه بود ی سری کار با خودم اورده بودم که تو خونه انجام بدم آخه قرار بود آخر هفته آینده (1392/02/04) دیگه مرخصی بگیرم و یکم به خودم استراحت بدم آه شکمم خیلی بزرگ شده بود و فعالیت کاری خیلی واسم سخت شده بود.} وقی رفتم تو مطب هنوز خانم منشی نیومده بود منم همونجا روی صندلی ی چرتکی زدم ...
27 فروردين 1393